تبليغاتX
سوداگر عشق

سوداگر عشق

نویسنده : مرتضی نیک نام

 

تو در معادله هاي چهار مجهولي

به ضرب و جمع عدد هاي فرد مشغولي

ببين! دوباره مرا در خودت كم آوردي

كه ضلع گمشده ام توي خواب هذلولي

من آن سه نقطه ي گيجم پس از مربّع ها

كه مي رسد به تو از اين روابط طولي

¨¨¨

دو تا پرنده كه از پشت بام مي افتند

دو تا پرنده  در اين اتفاق معمولي

« شبيه بچگياي من و تو هي مردن »

« دو تا پلندمو كشتي؟ چلا؟ همين جولي؟ »

¨¨¨

...

نگاه كن ! پس از اين گريه چي بجا مانده؟

دو چشم قرمز خسته شبيه گلبولي

كه ليز مي شود از بوسه هاي غمگينت

تو در تصّور من شكل فعل مجهولي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:59  توسط مرتضی نیکنام  | 

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دلواپسی، در آن سوی خط زمان
ما در عرش کبریایی،خانه ای از جنس ایمان ساختیم
با توام بانی عالم !
با توام ای مهربانم !
ای تو خورشید فروزان
من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن،راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا
سیر در دنیای معنا، بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی، زندگی با جان جان
عاشقان در شوق پروازند از این خاکیان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 21:43  توسط مرتضی نیکنام  | 

دا ستان انگلیسی و چند نکته درباره دوست داشتن

داستان انگلیسی

SUITOR

 

Frank Weston arrivd a day earlier than he was expected . on the morning after emma heard that he was coming  she entered the sitting –room and saw two gentelmaen sitting with her father , mr. Weston and his son . they had been there only a few minutes .

Mr . Weston was still explaining  why frank arrived a day before his time , and her father was in the middle of his very kind welcome . the visitors rose when emma entered , and mr . weston was presented to her . she said to herself , " he is certainly a very good –looking young man . I think that I shall like him , and he seems already to like me."  

 

خواستگار

فرانک وستن یک روززودترازموقعی که اوانتظارش راداشت رسید. در صبح روز بعد اما شنیدکه اومی آید،اووارد شد به اتاق پذیرایی ودید دو مردرا که نزد پدر نشسته اند. بنام آقای وستن وپسرش،آنهاآنجا بودند برای چند دقیقه کوتاه ،آقای وستن هنوزداشت توضیح می داد که چرا فرانک یک روز زود تراز موقع رسیده است. وپدرش در میانه ی خودش آمد گویی به اوبود.  ملاقات کننده گان بلند شدند وقتی اما وارد شد،وآقای وستن داشت توضیح می داد او با خودش گفت: اوواقعاهست یک جوان خوش قیافه ومناسب من فکر می کنم که او را دوست داشته باشم وبه نظر می رسد که اوهم واقعا مرا دوست داشته باشد. 

---------------------------------

اول : دوست داشتن زيادي ... حسودي مياره .... حسودي زيادي مشکل بوجود مياره ... مشکلات زيادي امراض زياد تري بوجود ميآورد پس سعي کن هرکي رو به اندازه دوست داشته باشي نه بيشتر

دوم:‌ اگر کسي رو آنقدر دوست داشتي که مجبور شدي بندازيش توي قفس ... واسش بهترين قفس رو تهيه کن . نه کمترينش رو

سوم: اگر کسي خيلي دوستت دارد و هر کاري کردي بد ديد ... و ديدش بجاي خوب به بدي کشيده شد فقط برايش دليل قانع کننده نيار برايش عشقت رو بيار تا با عشقت به يقيين برسه

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل مي‌شوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند
مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:15  توسط مرتضی نیکنام  | 

زمانه ی عشق

زمانه ی عشق

 

1

زمانه، زمانه ی عشق است

عصر، عصر عشاق

و وقت، وقت حادثه

آنگاه که عمر می گذرد

و آدمی با تمامی زخم هایش

به هیچ چیز نمی اندیشد [ مگر عشق]

 

2

زمانه، زمانه ی عشق است

گاه کوتاه و گاه بلند

با این همه یاد آن همیشگی است

 

3

آدمی در بیست سالگی

گویی فرمانروای عالم است

و گویی جاودانه خواهد بود

آبی آسمان در چشمهایش

 

4

زمانه، زمانه ی عشق است

عصر، عصر عشاق

و وقت، وقت حادثه

آنگاه که عمر می گذرد

و آدمی با تمامی زخم هایش

به هیچ چیز نمی اندیشد [ مگر عشق]

 

5

زمانه، زمانه ی عشق است

عشق، به قلبت گرما می بخشد و سرخوشی

 

6

یک روز زیبا

عشق فرا می رسد

و قلب تندتر می تپد: زندگی ادامه می یابد

و تو سرمست از عاشقی ات...

 

7

زمانه، زمانه ی عشق است

عصر، عصر عشاق

و وقت، وقت حادثه

آنگاه که عمر می گذرد

و آدمی با تمامی زخم هایش

به هیچ چیز نمی اندیشد [ مگر عشق]

 

8

زمانه، زمانه ی عشق است

گاه کوتاه و گاه بلند

با این همه یاد آن همیشگی است

------------------------------------------------------------

 

می خوام این و در جواب کسانی بنویسم که عشق رو بهانه ای میدونن برای همه چیز اما من میگم حرمت عشق والاتر و بالاتر از هـــــــــر حسیه و عاشق هیچوقت معشوقش و از درش نمی رونه واگر روند دیگه عاشق نیست و عشقی نداره و دیگه نباید به بهانه عشق بازم در خونه اش نشست  باید رفت برای همیشه رفت .
چیزی که به عشق تقدس میده حرمت اونه و چه طور احترام گذاشتن ما به اون و نوع نگاه ما به این حس مقدس نه هر طور رفتاری به صرف اسم عشق.پس یادمون باشه وقتی کسی ما رو دوست نداشت در خونه اش به بهانه عشق خیمه نزنیم که فقط حرمت عشق رو شکستیم و بس .

تو نه چنانی که منم ، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم ، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه درخون منی
گرمه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش ، چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
چون تو مراگوش کشان بردی از آنجا که منم 
بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست زمن سهو خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:55  توسط مرتضی نیکنام  | 

عشق یعنی...

عشق یعنی...

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

-------------------------------------------------

عشق ،
آفريننده ي معشوق و انكار كننده ي مرگ زيبايي ها ست.
عشق ،
بازي قشنگ روزگار و طلايه هاي زيباي محبت ها ست.
عشق ،
كبوتر زيباي بام دل است و قوي سپيد انديشه ها ست.
عشق ،
آسمان آرزوها و دشت وسيع پرواز كبوترها ست.
عشق ، ساحل بيكران بودن ها و امواج تند نبودن ها ست .
عشق ،
سرزمين پيوند ها، دوستي ها و ديار عاشقان است.
عشق ،
مفهوم بزرگ زنده بودن و بزرگ زندگي كردن است.
عشق ،
باران ديده ها ست وآتش افروز سينه ي خاموش است.
عشق ،
گرامي داشتن خود وعزيز داشتن دل و با عزت داشتن قلب است.
عشق ،
شعله دل ها وآواز قلب ها ست.
عشق ،
قلب دنياي درون است.

آري ، عشق هنر بزرگ قلب ها و خالق زيبايي ها
ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:47  توسط مرتضی نیکنام  | 

 

 

 

North

Where icicles hung the blossoms swing

but in my heart there is no spring

You were my spring my summer too

It's always winter without you

the flocks head north and the lilacs bloom

At night they scent my moonlit room

You were my spring my summer too

I'm going north to look for you

Like a widblown bird my heart goes forth,

sent by the spring to the shinig north

you are my spring , my summer too,

and I won't rest till find you

شمال

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ،  تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

------------------------------------------------------------------

زینبو
 
باد می آيد
کل می خورد چايخانه در عطر طارونه ی قليان
سرما می وزدم تا گليم بپيچم شانه هايت را
تا بلرزد در تنم
در تنانانا تنم
تناناناتنم
تاتنم
تابلرزد در تکمه های پيراهنت
در تکانه های صدايت
گم ميشوم در هياهوی بادها
در نارنجی پيراهنت
در هوهو همه دم هوهوی صدا
در کلمه  کلمه کلمه ی کلامت
در کلماتت 
در تکانه های صدايت
در تکمه های پيراهنت
 
در آغاز کلمه بود و کل زنان رها در زن
در تکانه های صدا
در بلرزان سينه ها
در تناناناتنم
در تنم
در تن
در زن
در بزن
در بزن بگو اهل  اهوازی
بگو طعم باروت تو صدات پيچيده
بگو دلهره داری
بگو چشمات ترسيدن
بگو دختره سرماشه
(حاج آقا توی همين سکانس ازپيکان پياده می شود وباز فقه پويا پا در هوا می ماند)
- از اونوری بری می رسی به هفتا تونل
(...و حاج آقا نگفت زينبوی من سرماشه)
کل چه ولوله ای داره تو صدات زينبو
قليون مستت کرده يا غروبای کارون؟
(دخترم می خندد مثل رنگين کمان پشت خانه ی بی بی )
ـمو بچه ی اهوازم
مو بچه ی شطم
مو مار هف ....خطم بد نبود او روزا که برا عمو عبودت پارو می زدم
همو روزا که بيمارم بودی تا
همو روزا که بيدارت بودم تا
/چرخيد تا دست توی دستم بگذارد توی ترمينال
توی ترمينال دست توی دست
شرم توی ترمينال
سرگيجه تو چشماش
                     تو  صداش
و دستم را نگذاشت توی دستهاش
دستش توی دستهام نبود توی ترمينال/
***
(در سکانس آخر اين ماجرا
پاهايم از فلسفه وا می ماند
او می رود
وزمستان کمی تند تر می بارد روی سرم
روی تنم
روی تنانانای تنم
روی گيسوان پريشان زنم که سه شب تبدار هذيان های من بوده است)

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 18:23  توسط مرتضی نیکنام  | 

دلتنگی ها

چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:0  توسط مرتضی نیکنام  | 

شب سرد خاطره ها

رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر

چقدر زمزمه کردم دیشب
لحظه های عاشقانه دیروز را
و ترانه های فردا را که
جمعه وقت رفتنه ...

راستی
اسمت را صدا زدم
به وسعت نگاهی که به سویت روانه کرده بودم
از پشت ابرهای سراسر پر از خیال

یادت هست ؟
شعرهای قدیم را
که بی ریا می سرودم برایت
از ابر و خیال وخوابی که آرام رفته بودی ؟

...
...
...

باز خواهمت گفت
ترانه های شبانگاهی انتظار را
انتظار
انتظار
انتظار...

" احساس می کنم
که در این مه گرفته شب
در پشت ابرهای سراسر پر از خیال
آرام خفته ای

ای مهربان من
آفتاب را بگو
که چشم مرا
به فراسوی دیوار مه
به آنجا که آنجایی
روشن کند
تا در خیال ... "

...

شاید فرصتی نباشد دیگر
برای زیارت چمن
تو
اگر خواستی
بو بکش
چمن سرد یادگار روزهای خنده و نفس را
به نیت نفسی که
چندی بیش نمی پاید
میهمانی دلگیرغربت آباد را


بازخواهمت یافت
و خواهی دید مرا باز
به قامت پروانه

می دانم

وباز
من می مانم و
ترانه ای نو
برای
چشمانت

کی طلوع می کنی
ای آخرین غروب ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:54  توسط مرتضی نیکنام  | 

 

تباني دل
آمد و آرام در دلم جا گرفت.اين دشت سرخ را زيبا ز ما گرفت.چشم او سرچشمه نگاه دل شد. نياز دل راه و رسم او شد.دل تباني كرد و از ما دل گرفت.راه بر ما بست و راه خود گرفت. اي دل تو درياي خروشاني دمادم. منم آن كشتي بشكسته درهم.اگر آرام گيري ياد آري. مرا در بستر دريا نذاري. ×/×/×/.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:1  توسط مرتضی نیکنام  | 

عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر دقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

--------------------------------------------------------------------

دلم گرفته است.
دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:54  توسط مرتضی نیکنام  | 

در دیار پرندگان مهاجر تقاضای ماندن بیهوده بود

و ما غافل از سکون ماندن .ماندگاری پیشه کردیم.

بودن جاری بود و ما ماندن برگزیدیم.

دریغا چه زود هنگامه هجرت رسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:48  توسط مرتضی نیکنام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط مرتضی نیکنام  | 

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاری که دوستش داری

بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکنی و وقتي

کسي که دوستش داری سرش رو رو شانه هات ميذاره

احساس مي کنی قوي ترين موجود جهانی

--------------------------------------------------------------------------------

عشق تو
سرو سيه چشم من اي نازنين برده اي از من دل و هم عقل و دين ياد دو چشم ياد دو ابروي تو كار من است گر نپسندي تو اين من كه درآن دام تو افتاده ام سر به بر وسينه ات خواهم همين يك نظري تا به تو انداخته ام دور شده آنگه ز من ايمان و دين ناصحم ار عشق شود از من بري عشق توكم كرده از عقلم چنين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:59  توسط مرتضی نیکنام  | 

حالم گرفتن آخه دلتنگم دلتنگ یک دل . یک دل که جادو کرد . یک دل که غوغا کرد

خلاصه عاشق کرد و عشق و شکست و رفت.

رفت به یک دیار دیگه . دیاری که توش حرف من نبود عشق من نبود قلب من نبود.

اما . اما من موندم . تو همون دیار . تو همون مکان. تو همون زمان . با یادش سوختم 

 با عشقش ساختم . قلبمو برده زندونش کرد .آخه سنگدل خودش آزاده حالا.....

یه عمر من تنهای تنهام توی یک قفس... کلیدش کجاست ؟ نمیدونم!!!!!!.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:36  توسط مرتضی نیکنام  | 

هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش دو تا دل کناره هم جا نمیشه.....ولی اگه دل بستی ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی.                                   

                                  نگات یادم نمیره                           که آتیش به جون میزنه

                                  نگذر ازش به سادگی                     نگذر از این دلدادگی

                                                      بی تو چه جور این زندگی

                                  بی تو نمیشه زنده بود                     عشق تو قلبمو ربود

                                                      ای هستی و ای تار و پود

                                  با تو جهنمم بهشت                         خدا رو قلب من نوشت

                                                       تویی کتاب سرنوشت

                                  اشکم امون نمیده                          عکساتو باز ببینم

                                  برگرد تو ای همه کسم                    برگرد تو ای هم نفسم

                                                       نیستی و من دل واپسم

                                  بی تو نمیشه زنده بود                     عشق تو قلبمو ربود

                                                       ای هستی و ای تار و پود

                                  با تو جهنمم بهشت                         خدا رو قلب من نوشت

                                                        تویی کتاب سرنوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:55  توسط مرتضی نیکنام  | 

یکی بود یکی نبود اونی که بود توبودی اونی که نبود من بودم

              یکی داشت ویکی نداشت اونی که داشت تو بودی واونی که تورو نداشت من بودم

   یکی خواست و یکی نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

    یکی آوردو یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی اونی که جزتو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم

                 یکی بردو یکی باخت اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم

  یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوستت دارم روجزتوبه هیچکس نگفت من بودم

                 یکی ماندو یکی نماند اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط مرتضی نیکنام  | 

زندگی با تو چقدر قشنگه .خوب من

آسمون عشق چه آبی رنگه

سر بزارو بروی شونم.شیرینم

وقتی که خسته از این زمونم

ای غم عشق تو چاره ی من

بودنت عمر دوباره ی من

توی این شبهای بی ستاره

چشمای قشنگ تو ستاره ی من.ستاره ی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:40  توسط مرتضی نیکنام  | 

با همین واژه های معمولی

 

با خدا حرف می زنم هر شب

 

گر چه آن سوی آسمان بر پاست

 

شب شعر ستاره ها در شب

 

حرف هایم اگر چه تکراری ست

 

جمله هایم اگر چه بی معناست

 

تا زمانی که با خدا هستم

 

اسم هر گفت و گوی ساده ، دعاست

 

راستی اشک هم زبان دعاست

 

ساده با واژه های بی پایان

 

لهجه  اشکهای من گاهی

 

می شود مثل لهجه ی باران

 

باز شب شد ، من و خدا هستیم

 

جمع ما ساده و صمیمانه است

 

در نفس های شاعرانه ی شب

 

جمع ما ، جمع شمع و پروانه است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:28  توسط مرتضی نیکنام  | 

منـــــــــو ببــــخش!!

 

اگه دلــم تنگ میشه خیلی بــرات منو ببـخش...

 

اگه نگام گم میشه تو شهرچشات...منوببخش...

 

منو ببخش اگــه شبا ستاره ها رو میشمــارم...

 

اگـه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم...

 

منو ببخش اگـــه برات سبد سبد گـــل میچینم...

 

منو ببخش اگه شبا فقط  تو رو خـواب میبینم...

 

منو ببخش اگه تو رو میـسپارمت  دست خدا...

 

اگه پیش غریبه ها به جـای تــو میگم شمــا...

 

منو ببخش اگه واسه چشمای  تو خیلـی کمم...

 

تـو یه فرشتـــه ای ومن خیلــی باشم یه آدمم...

 

منو ببخش اگه فقط میخوام بشـی مال خـودم...

 

ببخش اگه کمم ولی... زیـادی عــاشقت شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:18  توسط مرتضی نیکنام  | 

کاش بودی


کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج و دریا نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوزپر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعدتو این زندگی زیبا نبود

بعد تو این زندگی زیبا نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:0  توسط مرتضی نیکنام  | 

در فراز و نشیب لحظه های حال و تولد نیافته این ماییم که همواره با ثانیه گرد زمان به جلو می رویم تا شاید در ورای تولد فردا را بیابیم گوهر گمشده خویش را. مسیر بس طولانی بایست با مشکلات نا ملایمات ونابسامانیهای بسیار مبارزه کنیم تا بتوانیم در فردای امروزمان با استفاده از تجربه های به دست امده شاهد موفقیت را مغرورانه در اغوش بگیریم. اگرچه تجربه گنج گرانبهاست که برای بدست اوردنش مجبوریم خیلی چیزها را از دست دهیم. محبت زا ییده محبت است وگذشت نتیجه گذشت. .......زندگی جاودان فقط وفقط فانی شدن به خاطر دیگران است........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:6  توسط مرتضی نیکنام  | 

عاشقي هر لحظه اش حكم هزاران قصه دارد

                                          اين سحاب تيره در دل بس هزاران غصه دارد

 

گر شود شيـــداي عاشق بيقـــــــرار تار يارش

                                           رنگ بيرنگي بگيـــرد  رنـــگ هاي روزگـــارش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:1  توسط مرتضی نیکنام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:30  توسط مرتضی نیکنام  | 

عاشق شيدا

خوشا به عاشق سرمست و عشق و شور زمان

كه او به هر دو جهان هست مست و سرگردان

 

به هرچه هست در عالم دقيق بنگرد او

دلش زلال و بٌود روح او روان به جهان

 

كه عشق كاه كند كوه و قرص و جاويدان

كه نيست در سر عاشق ز جهل ، حرص و زيان

 

دروغ و بغض به دل نيست عاشق شيدا

كه جاي نفرت و كينه است عشق دلداران

 

چو آن كبوتر زيبا كه هست اندر باغ

بيا شويم زلال و بَري ز بد اي جان

 

دل "كوير" پر است از هزار خار و بلا

كه عشق مي كندش اين كوير را بستان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:29  توسط مرتضی نیکنام  | 

آبی تر از آنم كه بی رنگ بميرم

 از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم

من آمده بودم كه تا مرز رسيدن

 همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

 تقصير كسی نيست كه اينگونه غريبم

 شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:20  توسط مرتضی نیکنام  | 

نقاشم

نقش روی تو را بر ابرها کشیدم

عاشقم

به شوق تو به آسمانها پر کشیدم

بی قرارم

با یاد تو بر کشتی نشستم

به دریاها رسیدم

پروانه ام

به بوی تو تمام گلزارها را بوییدم

شیدایم

به شوق تماشای تو تمام صحراها را دویدم

مجنونم

به دنبال خوبان در پی عشق تو رفتم

چو نقاشی عاشق خیال

             تو را بر پرده ی جانم کشیدم......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:16  توسط مرتضی نیکنام  | 

                                                  و نیمه شب

                                                در نور ماهتاب

                                                    در زلال آب

                                                  افکار من نیز

                                                  در حوض آب

                                         به همراه شنای ماهیها

                               می چرخد و می چرخد و می چرخد....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:14  توسط مرتضی نیکنام  | 

مي خواهم و مي خواستمت ، تا نفسم بود

مي سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .


عشق تو بسم بود ، که اين شعله ي بيدار

روشنگر شب هاي بلند قفسم بود.


آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت .

غم بود ، که پيوسته نفس در نفسم بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:36  توسط مرتضی نیکنام  | 

سهم من از عشق پاکت نازنين حسرت نبود
                                           شايد از اول برايم بودنت قسمت نبود
فرصت ديدار ها دنبال هم تکرار مي شد
                                          اما هيچ جا براي ديدنت خلوت نبود
من تمام خويش را دادم برايت يادگار
                                          اي سرا پا گل در شرط ما هجرت نبود
يک شب از روي محبت آمدم سوي تو
                                         خواستم جان را به قربانت کنم فرصت نبود
آمدم من در غمت شرکت کنم اما چه سود
                                         چون تو رفته بودي فرصت شرکت نبود
صادقانه هستيم را زير پايت ريختم
                                         کاش از اول گفته بودي در تو اين وسعت نبود
گفته بودي سرزمين قلبم را من تا ابد
                                          عزضه مي دارم در تو اين جرئت نبود
من همه سعيم صعود از قله پنهان عشق
                                        در تو حتي ذره اي از کوشش و همت نبود
رفتي و در من شکستي شاخه احساسو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:34  توسط مرتضی نیکنام  | 

 

من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد.
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم.
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد. 
  
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه ميد وني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمي ديد
نمي دونم تو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي تو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا حق صداي بغض كرده تو رو بشنوه
و ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:32  توسط مرتضی نیکنام  |